تبلیغات
همه دنیای امید - مطالب داستان...
همه دنیای امید

داستان ایزی لایبف

چهارشنبه 11 اسفند 1389

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، داستان...، 

اول سلام باش

قبل از خواندن این پست، مقداری گلاب تهیه کرده و در کنار خود بگذارید...

. سلام

دو نکته رو توضیح می دم و آخرش شما احتمالا به یه جمع بندی می رسید

اما قبلش باید دو موضوع رو بگم

اول اینکه اینطوری که من نشستم روبروم مونیتوره و پشت اون دیوار- به طور خودکار روم به دیوار هست

دوم اینکه پیشاپیش بخاطر بی ادبی که در ادامه مطلب خواهید خواند پوزش می خوام

خب...

بخش اول: من عادت ندارم سر کار به دستشویی مراجعه کنم، کلا غیر از خونه جای دیگه راحت نیستم. نوشیدنی هم زیاد می نوشم و همیشه کلیه هام تکمیل تکمیل (پر) هستش (روم به دیوار هست - اون گلاب رو اول پست گفتم حالا بریزید به روتون)

بخش اول رو همینطور جدا داشته باشیذ

بخش دوم: حتما برای شما هم پیش اومده که سوار این مسافربر هایی بشین که راننده هاشون عادت دارن هی سرعت برن و شتاب بگیرن و هی هی تند تند شدید ترمز بزنن. حالا مخصوصا خودرو هم از این پراید ها باشه که تمام احساس رو منتقل میکنه به مسافر.

حالا این دو بخش رو با هم جمع کنید میشه حال این روزهای من وقتی دارم از سر کار بر میگردم به خونه

خداییش بعضی روزها خودم رو جای این هموطن مسن توی تبلیغ ایزی لایف می بینم...

 

نظرات() 

داستان لباس

یکشنبه 1 فروردین 1389

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، داستان...، 

حالا که سال جدید شده و موقع لباس نو و نو شدن هستش گفتن این نکته خالی از لطف نیست

از آیت الله جوادی آملی نقل شده که فرمودن: وقتی داری لباس تازه می پوشی چند لحظه با لباس خودت حرف بزن و بهش بگو که مبادا باعث کبر و غرور من بشی و اون وقت لباس رو بپوش

ای کاش این نکته قبل از اینکه پیراهنی که چند ساعت قبل تازه پوشیده بودم، بسوزه به یادم میومد.

نظرات() 

داستان برف

پنجشنبه 11 بهمن 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:داستان...، 

چند روز پیش داشتم برای خودم قدم میزدم و به برفهای که روی زمین بود نگاه میکردم

پام رو روشون گذاشتم و آروم روی برفها قدم زدم

با خودم گفتم درسته که برف سفیده و زیباست اما  برف هم موجود خیلی احمقیه

همه دوست دارن پرواز کنن همه دوست دارن آسمونی بشن ولی این برف آسمونی بوده تو آسمونها بوده ولی خودش میاد زمین. خودش رو زمینی میکنه پس حقشه که زیر پاهام له بشه. حقه شه لگد مال بشه

تو همین لحظه خدا جواب برف رو توی دلم گذاشت

گفت: مگه شما آسمونی نبودید

مگه شما توی بهشت نبودید

چرا با اشتباهتون کاری کردید که مجبور بشید بیاید روی زمین

پس این زمین هم حق داره که شما رو تو خودش بگیره

این روزگار هم حق داره که شما رو با مشکلاتتون خورد کنه

چیزی در جواب برف نداشتم.

نظرات() 

داستان میوه

چهارشنبه 17 مرداد 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:داستان...، 

امروز یه لحظه به میوه فکر کردم

اول این سوال که چطور میفهمن که میوه رسیده و اگه برسه چی میشه. تا اینجاش که مشخصه اگه میوه برسه میافته پایین

ولی ماجرا از همینجا شروع میشه

چرا میوه میفته پایین. یه میوه از پایین افتادن به چی میخواد برسه

چرا خودش رو نابود میکنه

میوه ها وقتی که رسیدن، وقتی که به پختگی و یه درجه از ایمان و باور رسیدن اون وقت از حال بودن خسته میشن و به اوج فکر میکنن درست همون کاری رو که یه کرم برای پروانه شدن انجام میده. خودکشی

درد و رنج رو تحمل می کنه برای پروانه شدن

میوه هم وقتی به این باور برسه، یه میوه ساده بودن رو برای خودش فرومایه میدونه تصمیم به پرواز می گیره

خودش رو به زمین میرسونه تا از خاک به اوج برسه

خودش را نابود میکنه تا هستی خودش، تا مغز وجودیش به خاک برسه و ریشه کنه

میوه هم این رو می دونه که هیچ بی ریشه ای پرواز نمی تونه بکنه

وقتی که ریشه کرد آماده پرواز میشه

کم کم قد میکشه و بالا میره تا یک درخت بشه

تا بشه همونی که لیاقتشه تا همونی که آرزوشه

و میوه میاره

و دوباره این داستان تکرار میشه

----

کاش باور می کردیم اگه یه کرم می تونه پروانه بشه

اگه یه میوه می تونه درخت بشه

انسان هم میتونه فرشته بشه

کاش این رو خودم هم باور می کردم

نظرات() 

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امید امیدی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :