تبلیغات
همه دنیای امید - مطالب روزانه
همه دنیای امید

چه فرقی می كند

شنبه 1 تیر 1392

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، 

چه فرقی می كند، یا من ازین توفان به ساحل می رسم یا موج یا قایق
-----
چه فرقی می كند
یا من از این توفان به ساحل می رسم
یا موج
یا قایق

بارها و بارها شنیده بودم
اما این آخری فهمیدم چی میگه
یه پنجره جدید برام باز شده

نظرات() 

سال نو شد؟!

یکشنبه 29 اسفند 1389

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، 

سلام

کمتر از 10 ساعت دیگه مونده به سال جدید!

آریشگاه (بخوانید پیرایش) نرفتم!

لباس نخریدم!

اتاقم همچنان مثل کورک دکان - برای غیر فارسی زبانان (مغازه آدم نابینا) - می مونه!

دوش، پوش، موش هم هیچی!

نم نمک میرسد بهار...

-- بی خودی این رو هم ببینین

[

]

نظرات() 

داستان ایزی لایبف

چهارشنبه 11 اسفند 1389

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، داستان...، 

اول سلام باش

قبل از خواندن این پست، مقداری گلاب تهیه کرده و در کنار خود بگذارید...

. سلام

دو نکته رو توضیح می دم و آخرش شما احتمالا به یه جمع بندی می رسید

اما قبلش باید دو موضوع رو بگم

اول اینکه اینطوری که من نشستم روبروم مونیتوره و پشت اون دیوار- به طور خودکار روم به دیوار هست

دوم اینکه پیشاپیش بخاطر بی ادبی که در ادامه مطلب خواهید خواند پوزش می خوام

خب...

بخش اول: من عادت ندارم سر کار به دستشویی مراجعه کنم، کلا غیر از خونه جای دیگه راحت نیستم. نوشیدنی هم زیاد می نوشم و همیشه کلیه هام تکمیل تکمیل (پر) هستش (روم به دیوار هست - اون گلاب رو اول پست گفتم حالا بریزید به روتون)

بخش اول رو همینطور جدا داشته باشیذ

بخش دوم: حتما برای شما هم پیش اومده که سوار این مسافربر هایی بشین که راننده هاشون عادت دارن هی سرعت برن و شتاب بگیرن و هی هی تند تند شدید ترمز بزنن. حالا مخصوصا خودرو هم از این پراید ها باشه که تمام احساس رو منتقل میکنه به مسافر.

حالا این دو بخش رو با هم جمع کنید میشه حال این روزهای من وقتی دارم از سر کار بر میگردم به خونه

خداییش بعضی روزها خودم رو جای این هموطن مسن توی تبلیغ ایزی لایف می بینم...

 

نظرات() 

داستان لباس

یکشنبه 1 فروردین 1389

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، داستان...، 

حالا که سال جدید شده و موقع لباس نو و نو شدن هستش گفتن این نکته خالی از لطف نیست

از آیت الله جوادی آملی نقل شده که فرمودن: وقتی داری لباس تازه می پوشی چند لحظه با لباس خودت حرف بزن و بهش بگو که مبادا باعث کبر و غرور من بشی و اون وقت لباس رو بپوش

ای کاش این نکته قبل از اینکه پیراهنی که چند ساعت قبل تازه پوشیده بودم، بسوزه به یادم میومد.

نظرات() 

آخر سالی 2

جمعه 28 اسفند 1388

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، 

این دو روز از سال 88 وقت مناسبی برای فکر کردنه

یکم میتونم به کارهای نیمه کارم برسم و یکم هم به اتفاقهایی که افتاده و قرار بیفته فکر کنم

 

- زمستون با تمام توان داره داد میزنه که من هنوز زندم

عجب برفی داره میاد

- یک بار اومدیم خبر رسانی به روز باشی و چند دقیقه بعد از برف عکسهای زیباش رو توی این وقت شب بذاریم اینجا. کابل دوربین گم شده نمیتونم عکسها رو بریزم توی کامپیوتر

نظرات() 

آخر سالی

جمعه 21 اسفند 1388

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، 

سلام

این پست آخر سالی که برای سال گذشته بوده نمی دونم چه مرگش بود که کل وبلاگ رو داغون کرده بود

به هر حال در یک حرکت انقلابی ویرایشش کردم و درست شد

بعضی وقتها چه کیفور میشم وقتی گند کاری خودم رو درست میکنم

 

نظرات() 

بازم دلم گرفت

سه شنبه 5 خرداد 1388

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:با حافظ، روزانه، 

خیلی چیزها وجود داره که بخاطرش ناراحت بشم

دستم رفت روی حافظ

اینبار اینجا

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین        آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید که من او را ز محبان شما می‌بینم

 

نظرات() 

اگه دست به طلا میزدم خاک میشد!

یکشنبه 30 فروردین 1388

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:روزانه، 

امروز فول رو شانس بودم

اگه دست به طلا میزدم تبدیل به خاک میشد

صبح اداره نرفتم تا اول برم چند تا از کارام رو انجام بدم بعد برگردم اداره

1- رفتم به بانک: شلوغ بود برگشتم

2- رفتم به پست: تا تمبرهای یادگاریم رو بگیرم، طرف نبود

3- رفتم دانشگاه : با یکی از استادها کار داشتم، ساعت 9:30 رسیدم دیدم ساعت 1 کلاس داره

4- برگشتم اداره : تا چند تا از کارام رو انجام بدم برق رفته بود

5- دوباره رفتم دانشگاه : ساعت 12 رسیدم دانشگاه تا زودتر از کلاسش باهاش صحبت کنم، تا 2:30 واستادم نیومد

تکمیلوند: دانشگاه یه شهر دیگس و از ایستگاه تا دانشگاه 30 دقیقه راه هستش

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امید امیدی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :