تبلیغات
همه دنیای امید
همه دنیای امید

می ترسم

چهارشنبه 18 مهر 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:یادداشتهای تنهایی، 

میترسم

دلتنگمازاینروزگار و ترسانازفردا

نظرات() 

نماز روزهاتون قبول

یکشنبه 8 مهر 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:چند نکته!، 

سلام

نماز روزهاتون قبول

چند تا نکته...

فقط یه شب قدر دیگه برامون مونده. لطفا همه بیمارها رو دعا کنید بخصوص این دو بیمار عزیز (اینجا و اینجا ) که سفارش شدن

1- امشب شب قدره، راستش اول که فهمیدم جا خوردم، چقدر زود گذشت. امشب اگه خدا بخواد میرم مسجد.

2- پست قبلی رو تکمیل کردم (10 تا عکس دیگه هم اضافه شد)

3- امروز اولین روز از ترم جدید بود، راستش حال رفتن کلاس رو نداشتم ولی این استاد رو می شناختم به هر ثانیه حضور توی کلاس نمره میده، نیست من هم چون بچه درسخونی هستم و نیاز به نمره اضافه ندارم بخاطر همین رفتم. راستش تصمیم داشتم مثل ترم پیش بعضی درس ها رو اصلا نرم کلاس، اما چون تجربه جالبی نبود تصمیمم عوض شد (ترم پیش یه درس رو اصلا کلاس نرفتم البته با استاد تو راه سلام علیک داشتم اما خوب این افتخار رو نمیدادم که تو کلاس برم، استاد هم شرمنده کرد و یه نمره 2 گوش بهم داد. دیگه نخواستم این ترم هم استادها شرمنده کنن )

نظرات() 

رمضان مبارک

چهارشنبه 21 شهریور 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:ایام، 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و امیدوارم نماز روزه های همه قبول باشه

سال پیش ماه رمضان اون طور که میخواستم نبودم فقط امیدوار بودم که اینقدر زنده باشم تا یه ماه رمضان دیگه رو پشت سر بذارم تا بتونم لااقل این بار اون طور که میخوام با خدای خودم خلوت کنم

امیدوارم خدا ما رو قبول کنه

خیلی گشتم تا بتونم چند تا تصویر گرافیکی جالب برای شما در مورد ماه مبارک رمضان پیدا کنم

تصاویر جالبی هم پیدا کردم که کم کم اینجا میذارم

امیدوارم لذت ببرید. فقط این همه تصاویر نیست و این پست با تصاویر جدید به روز میشه

به روز شده در یكشنبه ۰۸ مهر ۱۳۸۶

تصویر شماره ۱ - تصویر شماره ۲ - تصویر شماره ۳ - تصویر شماره ۴ - تصویر شماره ۵ - تصویر شماره ۶ - تصویر شماره ۷ - تصویر شماره ۸ - تصویر شماره ۹ - تصویر شماره ۱۰ - تصویر شماره ۱۱ - تصویر شماره ۱۲ - تصویر شماره ۱۳ - تصویر شماره ۱۴ - تصویر شماره ۱۵ - تصویر شماره ۱۶ - تصویر شماره ۱۷ - تصویر شماره ۱۸ - تصویر شماره ۱۹ - تصویر شماره ۲۰ - تصویر شماره ۲۱ - تصویر شماره ۲۲ - تصویر شماره ۲۳ - تصویر شماره ۲۴ - تصویر شماره ۲۵ - تصویر شماره ۲۶ - تصویر شماره ۲۷ - تصویر شماره ۲۸ - تصویر شماره ۲۹ - تصویر شماره ۳۰ - تصویر شماره ۳۱ - تصویر شماره ۳۲ - تصویر شماره ۳۳ - تصویر شماره ۳۴ - تصویر شماره ۳۵ - تصویر شماره ۳۶ - تصویر شماره ۳۷ - تصویر شماره ۳۸ - تصویر شماره ۳۹ - تصویر شماره ۴۰

نظرات() 

ببخشید اشتباه شد

پنجشنبه 15 شهریور 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:یادداشتهای تنهایی، 

برای آنکه می آید و می رود

سلام ببخشید اشتباه شد

نه اشتباه نشه

           نه اینکه از روی خوشی و شکم سیری بود

         نه

              اما اشتباه شد

فکر کره بودم بوی گل می گیره سلامم

اما نه اشتباه شد

فکر کردم رنگ شادی می گیره خیالم

اما نه اشتباه شد

فکر کردم می تونم پر بزنم، .وقت پر زدنه

اما نه اشتباه شد

فکر کردم شاید دلی شکسته برام

اما نه اشتباه شد

گفتم شاید عشقی میخواد شکوفه کنه

اما نه اشتباه شد

چشمام رو بستم و خواستم بگم واقعیت رو

چشمام رو بستم و خواستم بگم حقیقت رو

چشمام رو بستم و خواستم بگم …. ….

اما فقط گفتم

ببخشید اشتباه شد.

نظرات() 

درباره لیوان. کیف. موز

پنجشنبه 15 شهریور 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:چند نکته!، 

1- این لیوان منه (عکس) ، نیم لیتر آب توش جا میشه. لیوان من اندازه پارچ شماست. لیوان من بزرگ نیست ، این لیوانای شماست كه كوچیكه

2- كیف پولم رو در عرض 3 ماه دو سه بار گم كردم (با تمام وسائل و کارتهای توش)، خب كه چی؟

3- موز هم خیلی دوست دارم. 10 تا رو یه جا می خورم (کور شود هر آنکس که نتواند دید) فقط هم بخاطر اینكه برای خوردنش مثل سیب یا خیار لازم نیست نیم ساعت وقت بذاری و پوست بكنی

-------------

۸۶/۶/۱۶

شدم مثل این پت و مت (عکس) وقتی که یه کاری رو میکنن و بعد از اینکه متوجه میشن خراب کاری کردن سرشون رو میمالن. آخه یکی نیست بگه بچه میمردی لال میموندی!

تا خدا چه خواهد و فردا چه شود...

----------

۸۶/۶/۱۷

امروز فردای دیروز

کاش زندگی اینقدر بازیمون نمی داد

-----

۸۶/۶/۱۸

الان ۲۰ دقیقه میشه که روز جدید شروع شده و الان میخوام برم بخوابم فقط می خواستم بگم خداحافظ

هر موقع که این رو بخونی، خداحافظ.

----------

۸۶/۶/۱۹

یه سوال

چرا همیشه اتفاقهای خوب موقعه های بد میافته و اتفاقهای بد موقع خوب

منظورم اینه که چرا موقعی که حال و حوصله نداری اتفاق خوب میافته و نمی تونی اون طور که میخوای شاد باشی؟

من که فکر میکنم رسم زندگی همینطوریه

چه میشه کرد

----------------------------

میهن بلاگی ها. وبلاگتون رو بازسازی کنید تا به حالت اول برگرده

۸۶/۶/۲۰

سلام

نمی دونم چرا حافظ سر به سرم میذاره

نمی دونم چرا همش این فال برا من میاد

این یعنی چه؟

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

     ما مجرمان خلوت انسیم غم مخور

     با یار آشنا سخن آشنا بگو ادامه...

نظرات() 

کم نمی آوریم (خاطره)

دوشنبه 12 شهریور 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:عمومی، 

 از اونجایی که قرار نیست ما اینجا از کسی کم بیاریم و در راستای مقابله با اواج سهمگین بیگانگان که در این و این مکان انتشار می یابد  بر آن شدیم که خاطره ای هر چند کوچک برای شما عزیزان دل در این مکان فرهنگی ورزشی سیاسی اجتماعی قرار دهیم

(کل خاطره کپی شده از وبلاگ دانشگاست که به رحمت خدا رفته و من حال ندارم درستش کنم)

تاریخ مطلب هم: نوشته شده در شنبه ۰۶ خرداد ۱۳۸۵ و ساعت 07:55 توسط : امید

--------------

سلام

یه سوال: فکر می کنی دانشگاه چه فایده هایی داره؟

به علمت اضافه میشه!، با دوستای جدید آشنا میشی، از زندیگی سیر میشی و ...

اما من چند روز پیش به یکی دیگه از فوائد بی کران دانشگاه رفتن پی بردم

دانشگاه رفتن بجز فوائد بالا این امکان رو بهت میده که حتی برای یه بار تو عمرت هم که شده یه بدلکاری زنده و واقعی رو ببینی. از اون بدلکاریهایی که شاید تو کمتر فیلمهای هالیوودی بشه مثلش رو پیدا کرد

اما ماجرا چیه؟

چهارشنبه بعد از تموم شدن کلاس ریاضی جماعت جویای علم و دانش مثل افرادی که گرگ دنبالشون کرده باشه از دانشگاه زدن بیرون

من، پژمان، مسعود و مهندس هم بعد از اینکه چند تا برگ جزوه رو فتو زدیدم اومدیم این طرف خیابون تا سوار یه ماشین بشیم که بریم خونه

کمی اون طرف تر هم، خانمها منتظر ماشین بودن

اولین ماشین زیر پای خانمها واستاد.

 بیب بیب!! اما کسی سوار نشد

اومد کمی جلوتر پیش ما

بیب بیب!! : همون حرف همیشگی « منتظر سرویس هستیم!»

ماشین بعدی بیب بیب!! باز هم از خانم ها کسی سوار نشد

داشت میومد طرف ما (یه پیکان سفید با یه راننده مسن)

مسعود:«بشینیم این یکی رو» می دونستیم که این بار سمند یا شیون(شیون در گیلکی به معنی فریاد - در اینجا منظور آر دی ) گیرمون نمیاید

نشستیم و ماشین راه افتاد

هنوز چند متر جلو تر نرفته بودیم که...

از کوچه اون طرف خیابون یه ماشین میخواست بپیچه توی جاده اصلی. همه ماشینها هم واستادن تا اون بپیچه. ماشین تا وسط جاده اومد اما تو یه لحظه یه موتور که داشت با سرعت از طرف چپ ماشینهایی که واستاده بودن سبقت می گرفت خورد به پهلوی ماشین. دو تا سرنشین موتور هم به هوا پرتاب شدن. خب این دو نفر رو تو هوا تجسم کنید و همینطور نگهدارید چون باید یکم برگردیم عقب و چند تا نکته رو بگم

در همون موقع که منتظر ماشین بودیم چند تا پسر نما با موتور اومدن و جلوی خانومها ویراژ دادن. البته این موضوع همشه تکرار میشه ولی این بار یکشون مثل اینکه لطف کرد و یه تیکه هم انداخت. بله درست حدس زدید همون موتوری ماجرای ما. بعد اینکه جلوی خانومها ویراژ داد رفت جلوتر تا دور بزنه و برگرده که این اتفاق افتاد.

حالا ادامه ماجرا: اون دو تا پسرنما رو که تو هوا دارید، حالا ولش کنید تا ببینید چطور زمین می خورن. البته خدا بهشون رحم کرد چون هر دو با دست زمین اومدن و سرشون به جایی نخورد یکشون درجا پا شد البته کمی زخمی شده بود ولی دومی روی زمین نشست فکر کنم پاش کمی ضرب دیده بود. ما هم که داشتیم این صحنه رو میدیدم توی ماشین خشکمون زده بود آخه مگه چند بار تو زندگیت میتونی چنین صحنه ای رو با این کیفیت ببینی.

بعد از چند لحظه آقای راننده به خودش اومد و گفت الان اگه اینجا واستیم ترافیک میشه دیگه نمیشه در رفت، پا گذاشت رو گاز و الفرار. دو تا نکته رو هم که میشه حدس زد. یکی اینکه حمله مردم به طرف مکان حادثه که « چی بوسته برا » و دوم اینکه ما تا خود رشت داشتیم این حادثه رو تفسیر می کردیم. آقای راننده که وقتی من و پژمان داشتیم سبزمیدان پیاده میشیدم هم هنوز مشغول صحبت بود.

البته برای اینکه ماجرا بهتر دستون بیاد من دو تا عکس از حادثه رو براتون میذارم اینجا

عکس اول: موقعیت ما و موتوری و مکان حادثه

عکس دوم : صحنه ای که دو تا پسر توی هوا هستن البته از زاویه دید ما

البته شبیه این حادثه یه بار دیگه هم اتفاق افتاده بود. اون بار هم یه موتوری ویراژ داده بود و موقعی که می خواست دوباره برگرده و بیاد از پیش خانومها رد بشه، وقتی که می خواست از طرف راست یه تاکسی سبقت بگیره، مسافر در رو باز میکنه و موتور می خوره به در و منحرف میشه و دو نفر سرنشین موتور با سر میرن تو درخت. توی اون حادثه هم یکشون پاش زخمی میشه.

نکته آخر: مسعود توی ماشین میگفت بین خانومها یکی هستش که خدا دوسش داره بخاطر همین این اتفاقها می افته!

البته قرار اونجا که خانومها برای گرفت ماشین وامیستن یه تابلو نصب کنیم. « خطر مرگ برای موتور سواران »

نظرات() 

یه روز آسمونی میشم

شنبه 10 شهریور 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:یادداشتهای تنهایی، 

قبلاا از پروانه بدم میومد

همیشه میگفتم اگر چه پروانه قشنگه اما نباید فراموش کرد که قبلا یه کرم بوده

اما حالا از پروانه خوشم میاد

نظرم در موردش عوض شده

حالا فکر میکنم اگر چه قبلا اون یه کرم بوده اما حالا دیگه پروانه س

اون تلاش کرده و حالا پروانه شده و این افتخار کمی نیست و می خواد توی نور ذوب بشه

اگه یه کرم میتونه پروانه بشه و به سمت نور پرواز کنه پس بدون که تو همه با همه گناهات می تونی دوباره انسان بشی. می تونی فرشته بشی

اگه یه کرم می تونه پروانه بشه

پس من هم میتونم آسمونی بشم

نظرات() 

برای یک ذات پاک

چهارشنبه 7 شهریور 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:یادداشتهای تنهایی، 

سلام

از بهشت برایم بگو

می دانم تو زنده ای

می دانم که روی زمینی

اما این را نیز می دانم که

هر جا که باشی

آنجا بهشت است

هر نقطه از این کره خاکی که باشی

خاک رنگ طلا برای تو دارد

و آب طعم شهد

هر چیزی که ببینی

زیبا تصورش می کنی

و هر صدایی که بشنوی

آوای خوش برای تو خواهد بود

چون تو بهترینی

اگر همه بهترین نباشی

جزء ای از بهترین هایی

زمین و هر آنچه در آن است

برای تو و امثال توست

تو دلیل زنده بودن مایی

این تو هستی که باعث فرو نشستن عذابی

و دلیلی برای بقاء نسل بشر

تو خود آنی که خدا می خواهد

و برکتی برای زمین

عشق برای تو رنگ خون شده

و مسافر بخاطر تو امید بازگشت دارد

تو قلب همه خوبی هایی

مهربانی بخاطر تو بوی گل گرفته

و طبیعت با نام تو زیبا شده

تو غایب همیشه حاضر

تو همان امید زمین

تو همان ذات پاکی

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 14 
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امید امیدی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :